تبليغاتX
جوب خیس















جوب خیس

خواندن مطالب این وبلاگ برای بیماران قلبی, بدون نسخه پزشک توصیه نمی شود


نوشتن از خاطرم رفته..

همونطور که تره به تخمش رفته

و حسنی به باباش!

جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 22:51 | حمیدرضا | |

تو زندگی یه مرد ــ یا حالا یه زن ــ یه روزی هست که میشینه و ارشیو زندگی رو مرور میکنه..یه سری از فایلا که خب واسه گروهی از بنی ادم مکتوبه و نیازی به فشار اوردن به مغز خلقی نیست..مثلاً همین وبلاگ و دفترچه و خاطرات اینا..سری دوم که هیچ جایی از تاریخ ثبت نشده رو کاری نداریم..میخوام دسته اولو عرض کنم

داشتم ارشیو همین وبلاگ بینوا رو از سر بیکاری میخوندم دیدم تو هیچ دوره ایی از تاریخ، این وبلاگ به صراحت هیچ پخی نبوده..بازدیدکننده های حرفه ایی و درست درمونش که از سقف هفت-هشت-ده نفر تجاوز نکرده...انصافاً هیچ دوره ی شکوه و جلال و جبروتی هم نداشه...درون مایه ی مطالبم که بعضاً به شدت خام میزنه

کلاً تاریخ ثابت کرده رابطه این وبلاگ و بازدید مثل رابطه جن و بسم الله میمونه..در نگاه اول هم گفتن این حرفای بند تنبونی چیزی نیست که به جایی بر بخوره و بیشتر حکم هدر دادن نیروی انسانی به مضحک ترین روش ممکنه

لکن اینارو میگم که اگه قرنها بعد ــ احیاناً ــ هنوز بساط بلاگفا برقرار بوده و یه بابایی از سر بیکاری رسید به اینجا و چهارتا پست از ارشیو خوند و رسید به این مطلب بدونه نظر نگارنده نسبت به گذشته وبلاگ و بی بصیرتی خواننده های احیاناً گذرا و غیر حرفه ایی این وبلاگ بی نوا چی بوده

خلاصههههه...

میبینی!...انقدر سوت و کوره اینجا صدامم میپیچه..نیگا

خلاصهههههههههه!!

عجیبه!...خیلی بی مزه بود ولش کن

اره..خلاصه..اها..از حقم نباید گذاشت..یه سریا هم بودن که حکم عمارو داشتن واسه اینجا و آینه ایی از تجلی بصیرت و درک هنری! به حساب میومدن که جا داره طی مراسمی درخور، از ۲سال خورده تلاش مخلصانه و ارزشمندشون تجلیل به عمل بیاد

مِن جمله  آن یار غار و با وقار، آن قطب عالم روحانی..آن معدن حکمت ربانی..آن بدون حضورش بلاگفا کأن لم یکن..."ستاره گاهی به اسمان نگاه کن" که جمیع ارواحنا فداها !

جد و جهدی عظیم داشت و ...خلاصه که او را تصانیف بسیار است!

از اون موقع که من یادمه همراه و همپای این وبلاگ بوده و یه جورایی پیر طریقت و مغان و اینجا به حساب اومده

اره..روی سخنم با شما مرید عزیز که قراره چند قرن بعد اینجارو پیدا کنی و به کُنه حقیقت این وبلاگ پی ببری و خلاصه از نگارنده بتی بسازی و تشکیلاتی و اینا...میخوام اسم این عمار مارو هم به نیکی ازش یاد بشه و داستان "اون شبایی رو که سرمو میکردم تو چاه جهالت مردمان این دیار مجازی  و ناله میکردم که " أین عمار؟ " و بین اون همه مرد، یه شیر زن پا شد و گفت: ایناها!" رو واسه بچه هاتون تعریف کنید

ناگفته نمونه که یه سریا هم بودن که همدم و غمخوار وبلاگ بینوای بانوایان به حساب میومدن که گروهی اسیر فتنه  عالم سوز شدن و مابقی در بند تعلقات دنیای فانی(در بعضی نسخ از funny هم یاد شده) موندن و صفشونو از ما جدا کردن و رفتن  پی زندگیشون و مَثل اون پرنده ها شدن که ظاهر دنیا فریفته شون کرد و مابقیشونو میدونید خودتون..(ر.ک به منطق الطیر عطار)

لذا همینجا لقب سیمرغ بلاگفا رو تقدیم میکنم به کسی که ندای هل من ناس ینصرنیه مارو از بین اون همه خروس لبیک گفت

بزن کفو

سه شنبه پنجم بهمن 1389 | 11:32 | حمیدرضا | |

اووه..مسخرست.واقعاً مضحکه..اینطور فکر نمیکنی؟!

نه! تو نباید اینجوری نگام کنی.به هر حال خودت خوب میدونی من اصلاً قرار نبود برم جنگ..تنها کسی که میدونست من از معرفی خودم به ارتش فراری هستم تو بودی..دختر فرمانده ارشد نظامی ارتش بریتانیا !..تو هم واقعاً احمق بودی که فکر میکردی متوجه نشدم که معشوقه ی وفادارم منو به اون حرومزاده ها لو داده

اخ که چقدر اون روزا تو خاکریز به اینکه چرا این کارو با من کردی فکر میکردم..در حقیقت من احمقتر از تو بودم که حتی لحظه ایی به ذهنم خطور نکرد باید پای یه افسر خوش تیپ آلمانی در میون باشه..

این موضوع که چطور با این خوک کثیف اشنا شدی هیچ اهمیتی برام نداره..فقط میخوام بدونم چرا؟..مگر چه مشکلی بین ما بود؟...اه لعنتی هنوز جمله ی اخری که وقتی اون حیوونا میبردنم تو ماشین تا به این جنگ مسخره بفرستنم در گوشم زمزمه کردی یادم نرفته

چه مزخرفی، "عزیزم، منتظرت میمونم تا برگردی"..

به هر حال تنها دست تقدیر بود که میتونست اینطور مارو به هم برسونه..چون حتی اون پدر الدنگتم فکرشو نمیکرد بتونیم اینطور مقاومت آلمانها رو بشکونیم و وارد برلین بشیم..

و فکر نمیکنم به غیر از دست تقدیر از دست کس دیگه ایی هم برمیومد که بخواد منو درست وارد همون خونه ایی کنه که نامزد سابقم به همراه معشوقه ی آلمانیش اونجا قایم شده باشن

انگار خیلی دوسش داشتی..فکر نکنم یه قطره از اشکی که سر جنازه ی این بابا ریختی واسه رفتن من به جنگ ریخته باشی..زیادم لازم نیست غصه بخوری..اگر به ضرب گلوله من هم کشته نمیشد حتماً نازیها به خاطر فرار از صحنه جنگ دخلشو می اوردن

نه نه!..لباساتو لازم نیست بپوشی..به هر حال مابقی رفقا بیرون منتظرن بدونن از این یکی خونه چه غنیمتی گیر اوردم

شنبه بیست و هفتم آذر 1389 | 19:25 | حمیدرضا | |

 

+ میشناختینش؟

ــ اره...تا حدودی

+ چی جوری مرد؟

ــ نمیدونی؟

+ چرا

ــ پس خفه شو

+ بیشعور

ــ ببخشید..این بدخلقیها از عوارض جنگه

+ شعور ربطی به جنگ و صلح نداره

ــ خیلی خب حالا

+ نمیخوای بگی چطور مرد؟

ــ انتظار شنیدن چیزی بیشتر از اونی که قبلاْ شنیدی رو که نداری؟..اینکه مثلاْ نامزدت بعد از اینکه لشکر زرهی دشمنو از کار انداخت در حالیکه هیچ فشنگی براش نمونده بود نارنجکاشو به خودش بست که بره زیر تانکای...

+ نه..ندارم

ــ اها.خب.به هر حال متاسفم..دوست پسر یعنی نامزد شما معمولی تر از اونی کشته شد که بشه باهاش یه سناریوی جنگی ساخت..همونطور که قبلاً بهتون گفته شده بیسیم چی گردان یا همون نامزدتون مثل خیلی از نیروهای دیگه از خاکریز بلند میشن که به سمت خاکریزهای دشمن حرکت کنند که در همین موقع خمپاره ایی کنارشون منفجر میشه و دست و پاشون هم هر کدوم به یه طرف پرت میشن

البته این دلیل نمیشه که شما به اون افتخار نکنین..من مطمئنم اگه موقعیتش پیش میومد بدون شک میتونست نشون بده که شجاعترین سرباز حاضر در جنگه..در این قضیه شک ندارم

+ مطئنین؟

ــ اره اره...مطمئن..یعنی..فکر میکنم..میدونین..نمی دونم..شما از این بابت نباید زیاد ناراحت بشین

من سربازی رو میشناختم که سر پست نگهبانی خوابش برد و در حالیکه سر تفنگو زیر چونش تکیه قرار داده بود بی اختیار دستش رو ماشه رفت و بوووم...احتمالاً دوست دخترش حتی روش نمیشده بگه همچین کسیو میشناخته..چه برسه به اینکه بخواد..

+ چرا فکر میکنین من از نحوه ی کشته شدنش خجالت میکشم؟..به نظر من که هیچ فرقی بین هیچ کدوم از کشته شده های یه جنگ نیست..

ــ واقعاً ؟

+ صد در صد!..به نظر من که هیچ نکته خجالت امیزی تو این قضیه نیست..خجالتو اونایی باید بکشن که موقع جنگ تو هفتا سوراخ موش قایم شده بودن

ــ دقیقاً همینطوره..خب..میدونین..من واقعاً خوشحالم که این چیزارو از شما میشنوم..چطور بگم..حالا که میبنم تا این حد بانوی منطقی ایی هستین دوست دارم تا حقیقت امر رو در مورد کشته شدن دوست پسرتون یعنی نامزدتونو بدونین

+ متوجه نمیشم

ــ خب میدونین..راستش در این جور مواقع به ما میگن موقع رسوندن خبر مرگ سربازا به اشنایانشون کمی اب و تاب قضیه رو بیشتر کنید که خانواده سرباز دچار سرخوردگی نشن.. البته این مطلبو بنده فقط به شما میگم..امیدوارم شما جای دیگه ایی این قضیه رو نخواید بگید

+ ولی اخه شماکه به نظر سعی میکردید قضیه رو خیلی معمولی جلوه بدین

ــ البته...چطور بگم...ما واقعاً در بیان این مطلب بیش از حد اغراق کردیم..در حقیقت کشته شدن دوست پسر شما بسیار مضحکتر از اونی بود که ما قبلاً به شما گفته بودیم..ولی دستور از مقامات ارشد نظامی بود که این مساله به شکل دیگه ایی در واقع به ساده ترین و معمولی ترین شکلش به خانواده ی نامزدتون گفته بشه..چطور بگم..

+ تقاضا میکنیم کمی شفاف تر حرف بزنید..یعنی قضیه خمپاره و پرت شدن دست و پاهاش همه دروغن؟ولی اخه ما جنازشو دیدیم..

ــ خب راستش..در واقع خوردن خمپاره بقل ایشون  و پرت شدن دست و پاشون چیزی نیست که بشه انکار کرد..منتهی این دو دقیقاًَ به دنبال هم اتفاق نیفتاده اند. بین انها کمی فاصله زمانی وجود دارد

+یعنی چی؟

ــ نامزد شما مثل سایر سربازان دیگر از خاکریز بلند شد و به سمت خاکریز دشمن حرکت کرد اتفاقاً در همین لحظه خمپاره ایی هم بقل ایشون منفجر شد..تا اینجا فکر نمیکنم دروغی به شما گفته شده باشد

+ خب؟

ــ نامزدتون بر اثر موج انفجار چند متر رو هوا پرت شدن و دقیقاً روی فرمانده ی گردان فرود امدند و همین امر باعث شد فرمانده کنترل خودشونو از دست بدن و روی زمین بیفتند منتهی چیزی که فرمانده روی اون فرود امد در واقع سرنیزه ی تفنگ نامزدتون بود...نامزد شما که سر این قضیه هول شده بوده گویا از ترس توبیخی بابت کشتن فرمانده و از طرفی برای اینکه مجازات فرار از صحنه جنگ هم بهشون تعلق نگیره ،فرار میکنن به سمت کوه های سمت جبهه شرقی صحنه جنگ.جاییکه نیروهای ما طی برنامه ریزی قبلی داشتن دشمنو دور میزدن..تیربارچی دشمن که این صحنه رو میبینه شروع میکنه به شلیک به سمت نامزد شما و بعد از اونم چند خمپاره میزنن به اطرافش ..نیرو های مستقر در کوه با شنیدن صدا رگبار و خمپاره ایی که به سمتشون میاد فکر میکنن عملیات لو رفته و شروع میکنن به سمت اون طرفی ها شلیک کردن..توپخانه ی دشمن که قضیه رو میفهمه اون منطقه رو میگیره زیر اتیش سنگین خودش و تو این بین چند تا از فرمانده های عملیاتی رده بالای لشکر کشته میشن و جبهه شرقی عملاً از کار میفته....نیروها که میبنن نامزد شما داره میاد سمتشون با تصور اینکه نامزدتون از نیروهای دشمنه شروع میکنن به سمتش شلیک کردن که خب چون دقیقاً پشت سر نامزدتون نیروهای اصلی ما مستقر بودن فکر میکنن ارتفاعات به تصرف دشمن در اومدن و دارن به سمتشون شلیک میکنن.. از همین رو رگبارو میبندن به سمت نیروهای مستقر در کوه..توپخونه خودی که این صحنه رو میبینه فکر میکنه خاکریز اصلی به تصرف دشمن اومده و شروع میکنه به زدن مواضع اصلی ما در خاکریزها

از اونجایی که بیسیم دست نامزدتون بوده و ایشون هم در حال فرار به اطراف بودن هیچ پیامی به توپخونه مبنی بر توقف شلیک مخابره نمیشن و در این بین بیش از نیمی از نیروهای ما از بین میرن...اینه که بچه ها با دیدن دویدن نامزدتون به سمت جبهه ی غربی که یه عده دیگه از نیروهای ما اونجا کمین زده بودن برای اینکه بیشتر از این تلفات ندیم ، نامزدتونو میبندن به توپ و گلوله

جمعه بیست و هشتم آبان 1389 | 20:23 | حمیدرضا | |

چند سالی بود که شبارو با هم میخوابیدیم، دقیق یادم نیست چند شب. تقریباً میدونستیم موقع همخوابگی دقیقاً از هم چی میخوایم..خیلی زود به هم عادت کرده بودیم..اون اوایل  که باهم میخوابیدیم سر و صداش خیلی زیاد بود..تکون میخوردی جیغش میرفت هوا..حتی کار به جایی رسیده بود که همسایه ها هم رودروایسی رو گذاشته بودن کنار و فردا صبحش اگر تو حیاط میدیدنم از سر و صداهای شب قبل گلایه میکردن..چیزی نبود که کسی خبر نداشته باشه ازش

حتی بابامم خبر داشت از همه چی..زیاد صحبتشو نمیکرد ولی مطمئناً میدونست قضیه رو..باهم این حرفارو نداشتیم..از جیک و پوک زندگیم خبر داشت،بابامو میگم..بهش گفته بودم واسه یکی از دوستامه..مامان بابا دوستم نمیذارن اونجا بمونه..چند روزی رو خونه من میمونه بعد میفرستم بره پیش خودش.دروغم نگفته بودم..ولی دوستم گفته بود بمونه پیش خودت..حقیقتاً دوسش نداشته..اینه که چند روز شد چند سال

بی تعارف شبایی رو که به هر دلیلی باهاش نمیخوابیدم تا خود صبح پلک هامو رو هم نمیذاشتم و همش تو فکرش بودم و بعضی وقتا واقعاً از موقعیتی که توش بودم دیوانه میشدم..دست خودم نبود.خیلی  بهم عادت کرده بودیم...احتمالاً اونم از اینکه اون شبارو بدون اینکه زیر من شبو سحر کنه ناراضی بوده..البته که هیچ وقت چیزی در این مورد نگفت ولی من میتونستم بفهمم.خب منم تا به حال بهش نگفته بودم..معنی نمیداد..که چی بشه اصلاً..البته الان پشیمونم..زیاد با هم حرف نمیزدیم..شبا که میرفتم خونه اکثراً اونجا بود.بیرون نمیرفت..اکثراً که چه عرض کنم همیشه اونجا بود..متظر من بود..جایی که قبلاً بوده زیاد تحویلش نمیگرفتن..احساس تنهایی میکرده..هیچ وقت نمیگفت ولی از رنگ و روش معلوم بود جایی که بوده زیاد بهش نرسیدن..رنگ به صورت نداشت...البته که خودم یه چیزایی میدونستم ولی هیچ وقت به روش نیاوردم..اونجا تو غربت همینم غنیمت بود..چه اهمیتی داشت این چیزا

صبح هارو به این امید از خواب بیدار میشدم که غروب، دوباره برگردم خونه و مثل شبای قبل بقلش کنم..بدون شک اغوشش گرم ترین جایی بود که تا به حال توش بودم..مطمئنم لنگش پیدا نمیشد تو غربت..نمیدونم!..شایدم میشد..ولی به هر حال بقیشون پولکی بودن ولی این اصلاً اینطور نبود.هیچی نمیخواست..فقط میخواست شبو تو خیابون نباشه..یکی باهاش باشه که دوسش داشته باشه..منم که خب از نظر روحی زیاد شرایط مناسبی نداشتم..دقیقاً همینایی رو میخواستم که اونم میخواست..روزای خوبی بود..

روز اولی که دیدمشو یادم نمیره..همیشه خدارو شکر میکردم که میون اون همه، این یکی نصیب من شده بود..اینی که برعکس رفقاش حتی یه قرونم نمیخواست بابتش بدی 

خب ولی همیشه روزگار به وفق مراد آدما نیست..این آخریا خیلی درهم رفته شده بود...رنگ و روش از قبلم بیشتر رفته بود..هرکی هم جای اون بود اینطور میشد..هرشب اگه رو سنگم بخوابی بعد چند سال بر اثر اصطکاک و انبساط و انقباض ناشی از هم اغوشی تبدیل به شن و ماسه میشه دیگه این بیچاره که جای خودشو داشت..قبول دارم، مراعتشو نمیکردم.. موقع خوابیدن باهم مثل وحشیا باهاش رفتار میکردم..ولی خب این چیزی بود که به نظرم خودشم میخواست..اصلاً به نظرم ساخته شده بود واسه این کار...روز به روز اب میرفت و من شاهد آب رفتنش بودم..تا اینکه این اواخر فهمیدم تو همه ی این مدت از وسط شکسته بوده و من خبر نداشتم..تقصیر خودش بود..یک کلمه هم حرف نمیزد

به هر حال امروز گذاشتمش دم در تا بیان ببرنش..این تختم دیگه واسه ما تخت بشو نیست

پنجشنبه بیستم آبان 1389 | 18:58 | حمیدرضا | |

یه رقیب عشقی هم نداریم بزنیم دخلشو دربیاریم که 10دقیقه فیلم مستندمون بین ملت دست به دست بشه
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 | 20:48 | حمیدرضا | |